شروع سختی رقم خورده برایم در این اولین روزهای سالِ آخرِ دهه چهارم زندگی! منِ جدیدی که با تغییری شدید با منِ گذشته در جدال است و این جدال رودررو به نهایت خسته ام کرده! نه این و نه آن، هیچکدام آنی نیستند که عقلم در وهله اول و دلم در مرحله بعد گواهی بر مقبولیتشان بدهند و همین گیج و سرگردانم نموده که پس تکلیف من در این میانه چه می تواند باشد؟ تا کی در درون خود شاهد جنگهای ناتمام من با من باشم؟ تا کی اهورا و اهرمن با آن قالبهای تعریف شده ی ذهنی ام، مرا محلی برای نزاع خود نمایند، بی اینکه هیچکدام قدمی به جلو بردارند یا که گامی رو به عقب! انگار من باید تا أخرین لحظه هستی ام سرگردان باشم میان دو من که نه به حالت برد- باخت، که اکثرا به صورتی میانه با هم کنار آمده اند تا از من موجودی سرگشته بسازند که گاه نمیداند درست کدام است و نادرست کدام؟ تقدیر کجاست و تدبیر در کدام سو؟ خدا کجای من ایستاده و شیطان کجا؟ و اصلا راحت تر بگویم می ترسم از خودم ! می ترسم از اینکه نکند در این مسیر بی برگشت زندگی، در همه لحظه های گفتگوهای تنهاییم ، خدا را با شیطان اشتباه گرفته باشم؟ که نکند روی سخنم با دوست باشد و نادوست ترین موجود با زبانی نرم و به ظاهر دوستانه و در لباسی مهربان پاسخم گفته باشد! من می ترسم از خودم و این روزهای غریبی که بر من می گذرند و مرا دو تکه که نه، خرد کرده اند و من خسته تر از آنکه این تکه ها را با جادوی امید کنار هم بگذارم و منی دیگر بسازم از آن، که می دانم حالا این کار برایم سخت ترین کار دنیاست! یاد سیبل افتادم! آن دخترک دوشخصیتی که هرگاه در قالب شخصیتی از خود فرو می رفت، بی خبر از آن بعد دیگرش آدمی جدید میشد که با آن یک به نهایت متفاوت بود! احساس می کنم من هم دچار دوشخصیتی شده ام، اما از آن دسته أدمهایی که از هر دوشق وجود خود آگاهند، هرچند از هیچکدامشان خلاصی ندارند! نمیدانم کدام را بیشتر باید بپذیرم تا بلکه بتوانم با تلاشی مضاعف بر آن دیگری غلبه کنم، که تجربه ی سالها زندگی ام بر من ثابت کرده هرگاه وجهی از وجودم را نادیده گرفته ام، تمامیت روحم به عصیان کشیده شده و روزهای بسیار سخت تری را بر من رقم زده! پس آموخته ام با هر دو منِ خود مهربان باشم و تعادلی در هر دو ایجاد نمایم که رنجم کمتر شود، اما.... این روزها اعتدال را هم گم کرده ام!
آی تو که آن بالا نشسته ای و بر این مخلوق دست ساز خود می نگری، تو که بیش و پیش از هر کسی بر من و دنیای درون و حرفهای ناگفته بسیار این سالهای زندگی ام آگاهی، تو که بیشتر از هر کس بر نیاز من به خلوت و گفتگویی آرام و آغوشی گرم و نگاهی مهربان باخبری! تو که بی قراری ام را می بینی و درمانم را می دانی و از هر آنچه در دلم می گذرد بی کم و کاست مطلعی، می شود مثل همیشه مرا با مهربانی های بی نظیرت، با دستان نوازشگرت، با حمایت های همیشه ات و با نشانه های دلگرم کننده ات یاری نمایی؟ حضرت دوست، مهربان ترین، عزیزترین یاور! بی تابم، قرارم شو تا تاب بیاورم این شبهای جنونم را که بی ماه روشنگرت، این شبهای مهتابی تاریک ترین لحظه های زندگیم خواهد بود! ماهتاب حضورت نهایت خواسته پلنگ سرکش و مجروح دلم است، مهربان همیشه ام! در این صخره های سخت زندگی، روشنای راهم باش تا وجودم به حضورت آرام گیرد...
 مهربان همیشه ام، دلتنگ خلوتی آرامم با تو تا بغضم را بر شانه های ستبر و مهربانت بگریم، دریاب مرا پیش از آنکه فروبپاشد این من ناآرام!
+ تدبیر کند بنده و تقدیر نداند، تدبیر به تقدیر خداوند نماند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن، کاین مملکتت از ملک الموت رهاند( مولانا)
نظرات (7)
سه‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 09:52 ق.ظ
من فکر می کردم
در چهل سالگی
دل ِ آدم
اسیر ممیّزیِ واژه ها شده

و باید گوشش را باز کند برای شنیدنِ واقعیت ها!!

و
چهل سالگی یعنی این که ؛

از هرجا که راه می افتی عقبی و

به هر کجا که می رسی دیر است!!

اما دختر مردابی ِ عزیز این گونه اعتقاد داشتند
((چهل سالگی نقطه عطف عمر آدم ها است
من اینگونه فکر می کنم
آدم ها در آستانه این نقطه عطف قادرند همه خوبی های گذشته شان را به آرزوهای آینده پیوند بزنند
آدم ها در چهل سالگی شان دوباره متولد می شوند، بزرگ می شوند و اینبار زندگی را بیشتر و بهتر لمس می کنند))
به گمانم ایشان راست گفته اند ...

سلام بر بانوی ِ مهربانی ها
پاسخ:
دوباره اگر متولد بشوی قطعا زندگی را بهتر و بیشتر درک و لمس خواهی کرد! کاش متولد شوم رو به نور...
سلام رفیق همیشه خوبی ها. ممنون حضورتان.
سه‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 10:48 ق.ظ
از کند ذهنی من نبود
اما "چهل سال"
برای درک خُرد سالی
زمان کمی نیست !

بعد نوشت :
سال به سال ... خُرد تر می شوم

سلام
مناجات و دل نوشته ای قابل درک بود
سپاسگزارم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. خیلی خوشحال شدم از دیدن دوباره تان در این سرا!
و اما درک کلماتتان کمی برایم دشوار است، بروم کمی تعمق کنم تا شاید برسم به خردسالی!
ممنون.
سه‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:17 ق.ظ
من وجود تو هرچقدرم که تغییر کنه همچنان مهربون میمونه ولی یه سری رفتارها و تفکراتت جدیدتو خیلی دوست دارم...مثل یک غزال سرکش...خوشم میاد از این تحولات دهه چهارمت...ولی در کل هرکاریم کنیم اونی که اون بالاست میبره بی اختیار....و من اگه ببینمش کلی سوال دارم که باید جواب بده...که هدفش چیه؟
امتیاز: 1 0
پاسخ:
غزال سرکش؟!! سمیرای من آخه چه وجه مشترکی بین من و غزال می بینی تو عزیزم؟!
سه‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:01 ب.ظ
دلی که خالی شه از عشق میشه جای شیطان
چهل سالگی پختگی روح را در پی داره به شرطی که در جدال باشی برای کشف کمال
تغییر روح زنده رشد روحی انسان های والاست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دلی که خالی شه از عشق میشه جای شیطان! تکرارش میکنم آنقدر تا یادم بماند....
سه‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:09 ب.ظ
همه بر آنست تا تو را یکباره دل آنسو کند ...

سلام سهبا جان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عمه جانم به حضور آرامش بخشتان نیازمندم شدیییید! کاش همین شود که می گویید...
چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 10:00 ق.ظ
هر دو خوشگلید هر دو کلی هوادار دارید..هر دو سرکشید
امتیاز: 1 0
پاسخ:
از دست تو!
چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:02 ق.ظ
سلام
از اینکه توفیق مجددی نصیبم شده بود بسیار خوشحالم .
منظور خاصی از بیان کامنت قبلی ام نداشتم . جز اینکه خرد شدن سال به سالم را با خرد سالی مقایسه کردم ... که مراد نگاه از منظر دیگر به واژه ی خرد سالی بود .
ضمن اینکه این یکی از پستهای وبلاگم بود که برای همزاد پنداری با اثر شما آوردم ... با این توضیح که من شش سال پیش چهل سالگی را پشت سر گذاشتم .
در هر صورت امیدوارم همواره سلامت و آرامش رفیق راهتان باشد . و اگر مطلب و مفهوم نا رسا بود و بگونه ای دیگر برداشت عذر خواهی می کنم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.
نه مطلب شما نارسا بود و نه من برداشتی منفی کردم! مشکل از خستگی ذهنی این روزهای من است در هر حال حضورتان را مغتنم میدارم در این سرا. باز هم ممنون.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد