یکی از روزهای زیبای آذرماه است! این ماه زیبای پاییز و من در کوچه پس کوچه های این شهر غریب قدم میزنم! برگهای خیس خورده از باران و برگریزان أخرین برگهای مانده بر درختان مرا به اندیشه ای می کشاند! به تعلقاتی که تو را به درخت زندگی متصل می کند ! به آنهمه شور و شوق، آنهمه مهربانی قلبهای صاف و دلهای پاک که سرسبزی را و نشاط را به زندگیت و بهار را به دلت هدیه می دادند و حالا انگار در پاییز زودگذر زندگی این مهربانی های شیرین و أن دوستی های ناب هم دچار خزان شده و اندک اندک رنگ نارنجی و سرخ غروب مهر را در برابر دیده گانت زنده می کنند ! آری روزگار این روزهایم انگار یادآور پاییز مهر است و صداقت است و همه آن حسهای نابی که تا به حال با چنگ و دندان حفظشان کرده بودم و حالا همچون برگریزان پاییز، یکی یکی تمام از سرشاخه های دلم جدا می شوند و به مغاک فراموشی سپرده می شوند! پاییز زیباست که میدانی در چرخه طبیعت باز بهاری خواهد آمد که اگر نریزند این برگهای تعلق و دفن نشوند در سپیدی برفهای پاک زمستانی، بهار هم به اعتدال دوست داشتنی خود نخواهد رسید، اما...
پاییز مهر در حوالی دل سخت است و نازیبا ! دل کندن رنج دارد! جداشدن از همه تعلقات دوست داشتنی ات ، دور شدن از همه آن حس های خوب زندگی که دلیل بودن توست، تلخ است و رنجی عظیم بر تو وارد می کند! اما انگار در این روزگار از آن گریزی نیست ! وقتی صداقت تنها کلمه ایست زیبا بر زبان و نه مفهومی عمیق نشسته بر دلها! وقتی مهر مهر از دلها پاک می شود و فاصله ها روز به روز بیشتر سردیشان را بر دلت می کشانند ! وقتی تفاوت عمیق نگاهها باعث ایجاد رفتارهایی می شود که گاه تو را از هر چه باور دیرینت زده می کند و به این نتیجه می رساند که آدمی موجودیست که جز خود هیچ نمی بیند و جز خود هیچ نمی خواهد و آنگاه به جایی می رسی که در پاییز تلخ عقیده های زیبای گذشته و در زیر بارش بی امان برگهای احساس، هر آنچه دوستی را به خاک می سپاری تا حداقل تکلیفت با خودت روشن باشد !
در امتداد همه شگفتانه های غریب امسال، دارم رنج پوست انداختن را هم تجربه می کنم ! روحم دارد پوست می اندازد و من چقدر غریبه ام با این " من" جدید ! 
رازها یک به یک گشوده می شوند و هر راز، رنجیست جدید از بودن ! هرچند آدمی بدون این رنج ها آدم نمی شود ! اما....
این روزها انگار دوباره زاده می شوم ! بودنی نو را به تجربه نشسته روحم ! کاش از پس این روزها، قدر یابد دلم ، روحم، بودنم ... 
دارم پوست می اندازم.... چهل سالگی نزدیک است....
+ جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ، چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!
نظرات (2)
پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 09:29 ب.ظ
چه غریبانه به دنبال واژه هاگشته ای ؟
دوست دلم کجای روح دلت رنجشی یافته؟
اینجا هنوز دلی نشسته تا روح زیبای سرگشته ات را به تماشا بنشیند

بر سرآنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه برآید

مگر من دستم به این پاییز برگ ریز پوست انداز نیفتد ...که احوال سهبا جانم را دگرگون کرده ...

پوستتو بر میدارم و با قلم و مرکب روی آن می نویسم که من سهبا رابسیار دوست دارم
امتیاز: 0 0
شنبه 15 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 08:42 ق.ظ
لعنت به این روزهای تمام نشدنی....اه
امتیاز: 0 1
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد