آشوبم .... بیا که بی تو من غم دو صد خزانم .... خزان است ! خزانی که جلوه اش را در رنگارنگی اطرافم می نمایاند و سرمایی که گاه درون یخزده ام را به برون می کشاند و دستانم یخ می زنند و دلم گرمایی می خواهد که نمی یابد ! خزان است ! خزان مهر! مهر اما رفت و مهر تو از دل نرفت ! کاش ... " باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد !"
آشوبم.... به هر ترانه ای سر می کشم تویی ، سحر اضافه کن به فهم آسمانم ... آسمان دلم گرفته و تاریک است ! ذهنم آشفته و شب در درونم لانه کرده ! تنها تویی که می توانی این آشفتگی را ، شب را از دلم بزدایی ! تنها تویی که می توانی سحر را به آسمان دلم هدیه دهی ! دلم مهر مهر می خواهد، گرمای مهر می خواهد، فروغ مهر می خواهد! 
خزان است و باران ! باران که عطر تو را در فضای دلم می پراکند ! باران که صدای تو را به یادم می آورد ! باران که چونان یادت حس لطیف دوست داشتن را در دلم زنده می کند ! باران که به یادم می آورد چقدر از چتر بدم می آید و از قدم زدن بی تو ... باران می آید و برقش آسمان مقابلم را می شکافد و رعدش می لرزاندم و من اشکهایم را باز هم پنهان می کنم تا باران هم نداند چه می گذرد در دل بارانی ام !  اشک رازیست که تنها او باید بداند... 
باران می آید ! نفس می کشم عمیق... " عطر تو در هواست، می آیی ؟ یا رفته ای ؟"
آشوبم...! بگذار بگویم که  از سراب این و آن بریدم ! قلبم مدتهاست ناآرام است و بی قرار٠کاش بیایی ، برای همیشه بیایی و درون این دل تنگ ماوا گزینی که از تنهایی به جان آمدم ! می دانی که ، دلتنگی تنها زمانی اتفاق می افتد که کسی را بیشتر از خود ، بیش از جانت دوست بداری و حالا من ... دلتنگم .... ستاره هدیه کن به مشت پوچ شبهام....
آشوبم ، آرامشم تویی ....
نظرات (7)
پنج‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 05:21 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 07:35 ب.ظ
شکوه ها کردم شبی از بخت ناهنجارخویش
وزفسون روزگار و نکبت و ادبار خویش

در طریق زندگی با عقل کردم مشورت
دیدم آن بیچاره هم مات است اندر کار خویش


ما نه تنها در امور خویشتن سر در گمیم
چرخ گردان نیز حیران است در رفتار خویش

خود نه عمر است این که ما داریم بل جان کندن است
پس نباید خواستن زین زیستن آزار خویش

یک نفس آسوده در دنیا نکردم زندگی
آه آه از طالع میشوم بی کردار خویش

قهرمان چون محنت آباد است این دیر خراب
این قدر نالان مشو از سردی بازار خویش

میشوم= نامبارک ، نحس
قهرمان تخلص شاعر است
مطالب اینجانب صرفا جهت استحضار شماست تمایل ندارم دیگران ببینند(پریشان گویی است)
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 11:28 ب.ظ
این اشک گرمای محبت اوست ...

سلام سهبا جانم
امتیاز: 0 0
جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 08:24 ق.ظ
عشق اختری است از آتش درون !
در شب آشوب زده جهان
این سوسوی ستارگان است که رهیاب است
امتیاز: 0 0
جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 05:24 ب.ظ
ستاره هدیه کن به مشت پوچ شبهام...
ستاره هدیه کن...
پاییز باشد غروب باشد و یار نباشد...
دلتنگم...
امتیاز: 0 0
شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 10:06 ق.ظ
چقدر آشفتگیمان شبیه هم است
امتیاز: 0 0
یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:34 ب.ظ
...ستاره هدیه کن به مشت پوچ شبهام....
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد