X
تبلیغات
رایتل


شبهایی که ماه می تابد، من وضو می گیرم ، دست روح در دست دل، هر دو شیدایی ، هر دو بی قرار ...

شبهایی که ماه می تابد کلمات خاموشم در ذهنم، ذهن خسته ، ذهن فرار ، ذهن خواهان رهایی از هر آنچه کلمه و دیوار ...

شبهایی که ماه می تابد نگاهم رو به آسمان، اشکهایم رو به زمین ، روحم رو به بی نهایت ، پایم مانده در گل ، چسبیده به زمین ...

شبهایی که ماه می تابد ... خشم ... سکوت ... جنون ... سکون ...  آتش ... سرما ... جنگ اینهمه ضد در تنی رنجور ...

کی رها می شود این بی قرار مدام از قفس خاکی اش ... کی تمام می شود زندان تن ، زندان دنیا ... کی می گذرم از این گذرگاه و می رسم به پایان ؟

امشب ماه است و بدر تمام ... و من سرم پر از هیاهو، آتش گرفته از هجوم این همه افکار سرگردان , اما با تنی لرزان از سرما، چشم می دوزم در چشم ماه و می شنوم درد تنهایی اش را ... راستی چرا ماه تنهاست ؟ چرا مهر تنهاست ؟ چرا نور ...

مهر هم که باشی , ماه هم که باشی ، رنج تنهایی با تو هست ... ستاره ای کوچک هم که باشی در کهکشانی از ستارگان بی شمار، باز هم درد تنهایی با توست ... کاش راز این تنهایی را دریابم ... کاش راز این رنجهای مدام را بدانم ... این روزها در پس آفرینش هر موجودی به دنبال رنجی می گردم که بی شک با او هست ، که نمی شود که نباشد، که اگر نباشد موجود نیست ... هر کس دردی دارد ، هر روح رنجی ... رنجها اما در هر روحی رنگی دارد ... شکلی ... رنگ دردها هم مثل رنگ روحها متمایز است از همدیگر ... رنج آبی ... رنج قرمز ... رنج زرد ... رنج سیاه ...

رنجی که انسان دارد ، رنج فاصله ... رنج هبوط ... رنج دوری ...

رنجی که خدا دارد .....

کاش بدانم رنگ رنج من چیست ... کاش رنگ رنجم زمینی نباشد ... کاش رها شوم از هرآنچه تعلق ... از هر چه رنگ تعلق ... از هر چه خاک و خاکی و تن ... کاش ...

شجریان می خواند : هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم ...

آتش می زند رنگ رنج استاد ... آتش می زند درد کلمات سعدی ... آتش گرفته روحم ، دلم ، جانم ...

باز شب مهتابی ست و هذیانهای جنون من ...


+ پلنگ من دل مغرورم , پرید و پنجه به خالی زد ... که عشق ماه بلند او, ورای حد رسیدن بود !

نظرات (12)
دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:53 ب.ظ
عزیزی می گفت: خدا از بزرگی تنهاست یا از تنهایی بزرگ است

حکایت ماه همین است
برای بزرگ بودن باید رنج کشید رنج صیقل تا نور...رنج سوختن پروانه ...رنج زخمهای پلنگ....رنج رنج رنج
امتیاز: 1 0
پاسخ:
درد این است که درد را نمی توان حکایت کرد ...
دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:46 ب.ظ
کی رها می شود این بی قرار مدام از قفس خاکی اش ... کی تمام می شود زندان تن ، زندان دنیا ... کی می گذرم از این گذرگاه و می رسم به پایان ؟

وا نرگس جون این چیزا چیه؟! ...نمیدونم شاید من اشتباهی خوندم
من یک عالمه جاهای خوب برات تجویز کردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزترینم , خیلی عالی ست سفرهایی که تجویز کرده اید , اما من مثل همان گون بیابانم که پایش بسته است !
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:17 ق.ظ
چه خوب گفتیین گاهی درد را نمی توان حکایت کرد دلتون آرام
امتیاز: 1 0
پاسخ:
زنده باشی نازنین .
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:00 ب.ظ
سلام عزیز مهربان . شبت بخیر
بی مزاح می گویم ساعتی را بگذار برای خودت و برای آنچه علاقه داری .
لحظه هایت قرین آرامش.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزترینم . گام اول : یکشنبه راهی سفرم به سمت مادر !
چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:50 ق.ظ
معجزه ماه همین است ،
خانه اش دیوار ندارد ...
بی غرض دوستت دارد !
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام علیکم برادر کم پیدا . خوش اومدید.
چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 03:22 ب.ظ
الان که این صفحه را باز کردم شوکه شدم ! دیشب مثل شما یا خیلیای دیگه چشمم به ماه بود ...چقدر حرفهات حرف دل بود ...

رنگ درد تو ...رنگ دوری نیست...رنگ عشق است ...به خالق ...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
رنگ روحهای یکسان ... یعنی رنگ رنجهایمان هم یکی ست ؟
چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:39 ب.ظ
سلام
خیلی خوشحالم بار دیگر این خانه را یافتم..خانه ای که خانه امید و محبت بود برایم..هر چند که گذر روزگار رنگ تنهایی و رنج را بر تارک ان نشانده..ولی همچنان برای من امید بخش است..که مهم کلمات نیست..صاحب سخن است..و خود این رنج و تنهایی حکایت دیگری است از ان عشق و محبت.. که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...بگذرم قلم را رها کرده بودم از بس شعف داشتم.. و نفهمیدم چه گفتم!!
همیشه برقرار باشید....
و همیشه انسان....
و همیشه در پناه او..
و همیشه بیاد او..
...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام برادر بزرگوار . خوشحالم که حضورتان را در این سرا می بینم . ممنون و برقرار باشید .
چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:13 ب.ظ
ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ
ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﮑـــﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ نشئه ﺷﻮﻡ ﻏﺮﻕ ﺧﻮﺩ ﺷﻮﻡ
ﺍﯾـــــﻦ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘـــﯽ ﺍﺻﻠﻦ ﺗﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﻔﻬـــﻮﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺗــــﻮ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺩﯾـــﺮ ﻫﺎ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ
ﺩﯾﮕــﺮ ﺑــﻪ ﺯﯾـﺮ ﻋﮑﺲ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺟﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺍﺵ
ﺩﺭ ﻋﺸﻖ،ﺩﺭ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺗﻮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ؟

ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼــﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ
ﺑﺮ ﺗﻮ ﺷﺮﺍﺏ ﻭﺻﻞ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﻮﮐﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺩ
شعر از: رامین ملزم
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنونم ری حانم .
پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:57 ق.ظ
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه ! اگر حلقه به در کوفت ، جوابش کردم !!


عجیبه
حکایت این پریشب و ماه و درد دل های همه !!!
انگار همه مونو تک تک صدا کرده بود پشت پنجره ، لب ایوان ، توی پیاده رو و...
فکر کنم اونم دلش واسه ما و واسه اینکه نازشو بخریم و بکشیم تنگ شده بود !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و باز هم ...
پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:36 ب.ظ
نیستی کم!نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

به تمنای تو دریا شده‌ ام! گرچه یکی ست
سهم یک کاسه آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم،دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست! اگر هم گله ای هست از اوست
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!

سلام
وقت بخیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه ؟
ممنونم نازدانه قشنگم .
جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 01:10 ب.ظ
درود

ماه بالای سر تنهایی ست ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و بالای سر ماه چه ؟
سلام . خوش آمدید .
جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:28 ب.ظ
استفهام انکاری.....

هعییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این که گفتی یعنی چی نازدونه خانوم ؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد