کبوتر می شوم ، نشسته بر بام تو ... بر مدار ماه ... ماهی که آیینه همیشه دلتنگی های من است ...

" و زندگی همین است ... نسیم و برکه و آهوی تشنه خیره به ماه ..."

خیره به ماه، قاصدکی می شوم سرگشته در دستان نسیم رویاها ... قاصدک می شوم و پیام رسان بی قراری های روح سرگشته ای می شوم که طعم زندگی را در دلتنگی برای ماه می یابد و دست در برکه آرزوها، عطش را سیراب می کند از خیال پرواز کبوتر دل ! کبوتری نشسته بر مدار ماه , نشسته بر بام او، مایل به او، رو سوی او ...

برکه شرمسار آهوی عطشان، رها می شود از خود ! سبک می شود... ابر می شود ... دلتنگ می شود ...

دلتنگی قطره قطره می بارد بر آهوی تشنه ... باران ...

باران، طعم مهرِ ماه است بر لبان تشنه آهو ... مهرباران مهتاب چه دیدنی است ... طعم قطره های باران چقدر چشیدنی است ...

عطشی اینگونه عجیب خواستنی است ... خواستنی از عمق جان، خواستنی بر مدار دل ، بر مدار ماه ...

دلتنگ بارانم ... بارانی که عطش این روزهایم را در من نمیراند ... عطشی  که تنها مرا به حقیقت مهر او آشناتر کند ... بر باران مهر او ...


دل نوشت:

پیشکش به دو مهربان، امپراطور همیشه بهاران و عمه طهورایم ...

نظرات (14)
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:35 ب.ظ
در مدار ماه که ایستاده باشی باران حتمیست و کبوترانگی های ۀئای شیداییت
باران می بارد اما هنوز تشنه ام
امتیاز: 1 0
پاسخ:
در مدار ماه که باشی ...
سلام مهربان آشنای باران ... داستان تشنگی باران عجیب شنیدنیست ...
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:56 ب.ظ
تشنگی باران رو باید از شما پرسید که بسیار شنیده ام چقدر پیاده با باران نجوا کردید

خیس باشی وتشنه حکایت ماه است و آب
امتیاز: 2 0
پاسخ:
خیس و تشنه , حکایت ماه کربلاست , قمر بنی هاشم ...
آب و باران همیشه شرمسار او, عطش را به معنا نشسته اند ... تشنگی اب و باران برای نوشانده شدن با لبان ماه ...
این روزها ماه تکرار می شود در رویای برکه ...
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:20 ب.ظ
هرچه جیبهایم را گشتم چیزی نبود جز شعر بیدل:



خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را

که افکند ته پاگردن‌کشیدهٔ ما را

شهید تیغ تغافل بر آستان‌که نالد

تظلمی‌ست چو اشک از نظر چکیدهٔ ما را

چه دشت و درکه نکردیم قطع درپی فرصت

کسی نداد سراغ آهوی رمیدهٔ ما را

نداشتیم به وهم آنقدر دماغ تپیدن

به باد داد نفس خاک آرمیدهٔ ما را

به انفعال رسیدیم از فسون تعلق

به رخ فکند حیا دامن نچیدهٔ ما را

مگر به محکمهٔ دل یقین شود حق وباطل

گواه‌کیست حدیث ز خود شنیدهٔ ما را

نبرد همت‌کس از تلاش‌گوی تسلی

بیفکنید درتن ره شر بریدهٔ ما را

زربشه تا به ثمر صدهزارمرحله طی شد

که‌کرد این همه قاصد به خود رسیدهٔ ما را

مژه زهم نگشودیم تا چکد نم اشکی

گداخت شرم رقم‌کلک شق ندیدهٔ ما را

مباد تا به ابد نالد و خموش نگردد

به یاد شمع مده صبح نادمیدهٔ ما را

مقیم‌گوشهٔ نقش قدم شویم وگرنه

درکه حلقه‌کند پیکر خمیدهٔ ما را

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل

رقم‌کجاست مگر خط‌کشی جریدهٔ ما را
امتیاز: 1 0
پاسخ:
مگر به محکمهٔ دل یقین شود حق وباطل...
کسی نداد سراغ آهوی رمیدهٔ ما را...

باز هم حکایتی آشنا ... از بیدل و نغمه خدا خدا ...
رقم کجاست ...؟
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:18 ق.ظ
حالا که کبوتر شده ای ...نشسته ای کنارم ...در مدار ماه ...دلتنگی هایمان را هم ...قسمت می کنیم ...دانه دانه شان را ...فدای ماندن ماه می کنیم ...تا چراغش روشن باشد ...دیدم مرد بهار هم هست ...اصلا همه ی کبوتر ها را صدا بزن ...اینجا زیر نور ماه ...پرواز زیباست ...کنار تو ...
سلام عزیز عمه ،خیلی خوندنی نوشتی
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام عمه جانم . تقلب کردم از روی دست شما و برادر, اگر خوبی ای دارد به حساب خود بگذارید و اشکالاتش را به نقص دید من حساب کنید !
کبوترها را صدا می زنم تا پرواز کنیم به سمت آسمان و با ستاره ها, به دیدار ماه برویم که مشهدی شده ! زیارتش را قبول می گوییم به امید اینکه سوغاتی برایمان آورده باشد ! به نظرتان چیزی دستگیرمان می شود ؟
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:06 ب.ظ
به یاد روزهایی که ماه بودیم برای خواهرانه های زیبایت
حالا ولی ....
.
.
.
.
.
.
.
.
.


.... با کلاس شدی ، عینک دودی میزنی برای نور شمع شبهایم !
امتیاز: 1 0
پاسخ:
هنوز و همیشه، ماه آسمان دل خواهرید ... من کلاسم کجا بود برادر گمنام ؟
راستی , زیارت قبول ...
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:09 ب.ظ
تا من بگردم یک دور به گرد جهان
سهبا چایی را بزار
و نگاه کن به آسمان
امتیاز: 1 0
پاسخ:
شهر ( نه ببخشید آسمان ) در امن و امان است ماه داداش ! بروید و جهان را بگردید و نظرات ستاره گون بگذارید ...
اما چایی یخ کرد ! پس کجایید ؟
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:54 ب.ظ
والا ما تا حالا چشم براه یوسف بودیم ...حالا میگن یعقوب هم نیست ...یوسف برگرد ...سوغاتی ؟گمون نکنم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عمه من کلا قاطی کردم ! الان نمیدونم یوسف و یعقوب و کنعان و ماه و ....... خب اینا کی هستند الان ؟!
جون خودم راس میگم ! الان این جناب یوسف کجا رفته ؟ یعقوب چرا کنعان نیست ؟ سوغاتی چی شد پس ؟
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:30 ب.ظ
خب یه چایی برام بریز ...تا ماه برگرده ...این چاییا سرد می شه خب ...
احتمالا رفتن از دور زمین براتون سوغاتی بیارن ...خوشا بحالتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما چایی مون رو می خوریم, یک چایی هم واسه داداش ماه میذاریم کنار تا از جهانگردیشون که تشریف آوردند میل کنند !
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:02 ب.ظ
سلام
حاضر
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام مهربان برادر بهاری ام ... حضورتان در دل همیشگی ست.
بفرما چایی .
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:10 ب.ظ
آخ چای سرانگشتان شاعرانه خواهر نوشیدن دارد....سرما باشد دمنوش مهربانی چشیدن دارد
امتیاز: 1 0
پاسخ:
چایی که به عشق دو برادر دم شده باشد, نوشیدن دارد ! واللا جون خودم ! مگه نه عمه ؟
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:55 ق.ظ
دلتنگی قطره قطره می بارد بر آهوی تشنه...
احسنت
پاسخ:
سلام . چقدر این احسنت به دل نشست ! ممنونم .
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:59 ب.ظ
تا تو نگاهت با منست ، سوغاتی همان تکرار بغض است در انعکاس مهتاب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تکرار بغض در انعکاس مهتاب ؟ الان این یه جور خوردنیه داداش ؟!
سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:09 ق.ظ
زحمت زیادی نیست برای یک برادر که زائرانه به دیدارت بیاید
حتی بی کادو و بی سوغاتی !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حضور برادر بزرگترین موهبت است, سوغاتی هم داشته باشد که نور علی نور می شود !
چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:52 ق.ظ
سلام
صبح بخیر
دلتنگتون بودم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نازدانه خانوم کم پیدا . خوش اومدی عزیز دل .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد