X
تبلیغات
رایتل

خسته ام و عجله دارم برای انجام کاری که چند روزیست به تعویق افتاده است. مثل همیشه با سرعت گام برمی­دارم تا زودتر کارم انجام شود و به خانه برسم تا کمی آسوده شوم از این همه خستگی مدام. از کنار گلفروشی رد می­شوم و عطر مریم گیجم می­کند . چشمم می­افتد به گلدان های گل رنگارنگ که در حاشیه گل فروشی گذاشته شده و در میانه آنها, گل های لیمویی رنگ بگونیاست که خودنمایی می­کنند. می خواهم چشم بردارم و بروم، اما نمی­شود! به خیال و رویا می­مانند گلهای زیبا. انگار زنجیری بر پای روحم کشیده می­شود و آنها مرا به گفتگو با خود می­خوانند . نگاه می­کنم و لبخند می­زنم اینهمه زیبایی را , اما یادم می­آید که برای کاری فوری آمده بودم. می­گذرم و کارم را به سامان می­رسانم و برمی­گردم و این بار , بی­دغدغه به داخل گلفروشی می­روم و دمی بعد یک شاخه گل مریم و گلدان گل بگونیا , همراهان منند برای گفتگوهای نهانی که بعدها با هم خواهیم داشت ...

راستی , چرا با دیدن این گلها به رویا می­رود تمام دل و ذهن من ؟

                                                                       

و حالا که دیگر " من " را از " تو " تشخیص نمی­دهم

و همه خوبی­های دنیا را

با نام تو می­خوانم

دیگر چه فرقی می­کند

جواب سئوال های دنیا چه باشد ؟

( عباس معروفی)

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد