X
تبلیغات
زولا

شب باشد و بید و ماه و مهتاب ... 

مجنون اگر نشوی ,

بی تاب تر اگر نشود دل همیشه بی قرارت ،

چشم اگر ندوزی به آسمان و راز دل اگر نگویی با ماه ،

......

یکی به من بگوید عاشق شدن چگونه است ؟

یکی از شمایان کاش به من بگوید راز عشق را , راز جنون را , راز ماندگاری عشق مجنون را ...

یکی به من بگوید جنون این شبهای من از چیست ؟ لیلای من کجاست ؟

من به آوای سکوت شب و نوای بید مجنون و زمزمه های مهتاب دل بسته ام ...

یکی به من بگوید مجنون من کجاست ؟


***

این روزها همه ذکرم نام توست , کجایی ماه من ؟ بیا ...

بیا و تاب لحظه های بی تابی ام شو ... بیا که دلتنگم ...


"روزی که تو بیایی , برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم ... " ( شاملو)


پی نوشت دوستان :

مجنون کراوات نمی زند   ؛ جنون مجنونی که کراوات نمی زند 



نظرات (13)
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:13 ق.ظ
خواهش می کنم به وبلاگ من و دخترم سر بزن و اگه از عکس دخترم که تو مسابقه ی نی نی شکمو شرکت کرده خوشت اومد لطف کن و کدش رو به شماره ای که نوشتم پیامک کن
پیشاپیش از لطفت ممنونم
قربان شما مامان پریا گلی
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:31 ق.ظ
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بی کران
و آرزوهای بیکران
در خلق های تنگ ...

دختران آلاچیق نو
در آلاچیق هائی که صد سال!
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد ...

دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی!

دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب سرشکستگی!

در باغ راز و، خلوت مرد کدام عشق –
در رقص راهبانه شکرانه ی کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ئی تان را
خواهید برافراشت؟

افسوس!
موها، نگاه ها به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند ...

دختران رفت و آمد
در دشت مه زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه!

از زخم قلب آبائی
در سینه کدام شما خون چکیده است؟
پستان تان، کدام شما گل داده در بهار بلوغش؟
لب های تان، کدام شما لب های تان، کدام، بگوئید!-
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟-
شب های تار نم نم باران – که نیست کار-
اکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان
تا یاد آن – که خشم و جسارت بود-
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعله آتش را در چشم بازتان؟

بین شما کدام بگوئید!-
بین شما کدام صیقل می دهید
سلاح آبائی را برای روز انتقام؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم ریحانه جانم . مرسی از شعر قشنگت.
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:52 ق.ظ
نه !!!
انگار قضیه جدیه
جنون رو میگم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا ؟؟؟
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:02 ب.ظ
سلام مهربان روشن آبی
جواب همان نقطه چین بند اول است که با تیز هوشی نگفته بودی
اگر ماه را ببینی وجنون نداشته باشی یعنی مرده ای
وجنون یعنی رمز زنده ماندن وبازهم درست و بجا ضربه نهایی را زده اید
حتی روزی
که دیگر
نباشم

زنده می مانیم اگر مجنون باشیم
جنونت نوش باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ماه را ببینی و مجنون نشوی , مرده ای ...

سلام مهربان برادر. ممنون از پاسخهای زیبایتان .
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:18 ب.ظ
این شبـــــها که نیستی
قرارمان پایِ تابیدن ماهـ
حواسم هست
که تو همان ماهی را می بینی
که من اینجا
روی ایوان دل می بینمش بدونِ تو
قرارمان باشد با ماه
که برساند نگاهم را به نگاهت
بی کم و کاست
سلام مهربان نقره ای شبهای دل
پاسخ:
سلام مهربان مریمم . ممنونم .
جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:05 ق.ظ
علشقی یعنی همین حسی که داری ! همین که با ماه و مهتاب حرف می زنی .. همین که چشم به آسمان می دوزی ..
عاشقی یعنی بی هیچ چشم داشتی یکی شدن !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون آبجی همیشه عاشقم . ممنون . :-)
جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:53 ب.ظ
سلام ...شب بخیر...من بلد نیستم بگم عاشقی چگونه است ...امّا دلم یه سجده ی واقعی می خواد...یه راز و نیازی که واقعی ِواقعی باشه ...یه...
ای کاش حتی یکبار...تجربه ش کنم...ای کاش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما بلد نیستی عاشقی رو عمه ؟ یا للعجب !
شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:48 ب.ظ
سلام. شب همگی بخیر
نمی دونم چرا بیشتر از قبل دارم ناامید میشم.
کاش منم ذکرم نام یکی بود و منتظرش بودم.. کاش منم دلتنگ و بی تابش بودم...
کو؟ کجاست؟ شما چطور حسش می کنید؟
من جز ماه و ستاره و درخت و خاک و گل که کسی رو ندارم.
به من بگید اون کیه که شما منتظرشید؟
اون کیه که همه براش شعر میگن؟ این جملات قشنگ برا کی از دلتون در میاد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکی که همین نزدیکیهاست حمید عزیزم , نزدیک نزدیک نزدیک ...
درست در قلب همیشه عاشق تو ...
شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:06 ب.ظ
پشت تلفن نشد...
اما اینجا بدون خجالت میگم
آجی دوست دارم...
خیلیییییییییی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدای تو آجی , منم دوستت دارم خعلی و خیلی هم دلتنگت هستم ...
راستی , چه عجب از اینورا ؟
دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:26 ق.ظ
شاید اگر بهانه شبنم نداشتیم
چیزی برای تازه شدن، کم نداشتیم

نرخ بهشت، با دو سه گندم شکسته شد
در فسخ این معامله، آدم نداشتیم

فریادمان همیشه پر از خشم ذوالفقار
در پای دار، جرئت میثم نداشتیم

می شد به عشق مطلق پروانه ها رسید
در طول جاده، گام مصمم نداشتیم

هر جا اسیر منطق آیینه ها شدیم
غیر از شکست ، پاسخ محکم نداشتیم

شیعه اگر سکوت علی(ع) را شنیده بود
ننگی به نام زاده ملجم نداشتیم

تاریخ هم اگر قلمی صادقانه داشت
ایمان به هر حقیقت مبهم نداشتیم

دیوار و در، حریر فدک را نمی شکست
یک عمر داغ فاطمه را هم نداشتیم

اصغر معاذی
سلام آبجی مهربون
خیلی خیلی التماس دعا
پاسخ:
سلام زهراجانم . ممنونم عزیز دل . منم التماس دعا.
دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:56 ب.ظ
سلام عزیزم
نمی دونم چقدر با " احمد غزالی " و نوشته هایش آشنایی.
ایشون رساله ای به نام " سوانح " دارد که آقای دکتر احمد مجاهد یکی از شروح آن را ترجمه کرده است.

این کتاب فقط در شرح عشق است . فقط
کتاب فوق العاده ای است .فقط بپا خل نشیمثل من
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ویس عزیزم . ممنون از این کتابهای قشنگی که معرفی می کنی .
ولی به نظرت سواد من قد میده واسه خوندنشون ؟
چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:48 ق.ظ

خدایا شکرت.......
دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1394 ساعت 08:35 ق.ظ
با درود...سپاس از اینکه بنده رو قابل دونستید و نوشته هاتون آشنا کردید...
بی پرده عرض کنم که لااقل برای من که به واقع یک انسان معمولی ام، این دلنوشته و حتی بعضی نظرات بزرگواران، خیلی زیبا بتظر اومد...
من هم به رسم ادب، برداشتم از عشق رو توو چند سطر تقدیم می کنم
و پیشاپیش از حوصلتون سپاسگزارم...

معتقدان توحید بر این باورند که خدا نیز چون عاشق بود، انسان را آفرید...
او را در آغوش گرفت و اینگونه شد که خدا هم معشوقه ای برگزید...
اما شاید راز ماندگاری عشق، "فراق" بود!
برای اینکه خدا هم عاشق بماند، انسان از آغوش او بر خاک افتاد...
از خاک تا افلاک...
فاصله ای بین عاشق و معشوق،
که گرچه سراسر رنج است،
اما تار و پودش، عجین شده با عشق...
"رنج"،
این کلمه مقدس،
این آموزگار بزرگ زندگی،
به وسعت یک دنیا درس دارد...
بشرط آن که وارونه نفهمی اش..!!
رنج تو را نمی سوزاند و بر خاک زنجیر نمی کند...
اما تو را می گدازد...
تو را می آزماید...
فراز و فرود می دهد...
می گریاند...
می خنداند...
و گاهی...
تو را انگشت نمای خلق می کند...
خاصیتش این است...
چون خون عشق در رگ های رنج جاری ست...
و این ها همه برای آن است که از تو تندیسی بسازد به زیبایی آنچه در ازل بوده ای...

و اینک تو و من...
که اینجا "انسان خاکی" لقب گرفته ایم،
باید مشق عشق ورزی کنیم...
من در تو بنگرم که جلوه ای از وجود خدا در تو دمیده...
و تو در من...
و باید "ما" شویم...
از "خود" بگذریم...
و آه...
که نمی دانی چه اندازه دشوار است از "خود" گذشتن!!
تا یکی شویم...
در هم بیامیریم...
به وحدانیت برسیم...
و کوله بارمان را از عشق زمینی پر کنیم تا رهسپار افلاک شویم...
تو و من...
اگر توانستیم ساعت های انتظار عشق زمینی را تاب بیاوریم، آن گاه خسته از روزهای انتظار عشق الهی نمی شویم...
عشق زمینی را دریاب تا به افلاک برسی!

دوست دارد دوست، این آشفتگی/
کوشش بیهوده به از خفتگی

اندر این ره می تراش و می خراش/
تا دم آخر، دمی فارغ مباش
مولانا

سبز باشید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. خوشامد میگم حضورتون رو در سایه سارم. ضمن سپاس از حضور و نظر زیباتون، اجازه میخوام هیچ کلام اضافه ای بیان نکنم تا خدشه ای به این نظر وارد نشه.
بازم ممنونم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد